مامان میگفت شب قبل سفر پدر نشسته بود پای تختم و گریه کرده بود که خدایا این بچه ی من چرا اینطور شد؟ چرا خوب نشد؟ من خواب بودم و چیزی نفهمیدم ولی میشود گفت پدر همیشه همینطور ایستاده به نگرانی و تماشا. از وقتی تنها زندگی کردم یاد گرفتم پدر را خارج از قالب یک والد ببینم. میتوانم پدر جوان را تصور کنم که در خیابان شهر شرجی قدم میزند که وقت بکشد. میتوانم پدر جوان را ببینم که برای امتحان اصول حسابداری میخواند،در صف نان میایستد شام میپزد و خانه را تمیز میکند.
برچسب:
نویسنده: شیدا باقری
تاريخ: شنبه
13 ارديبهشت
1399 ساعت: 18:58